تبلیغات
titi2010.mihanblog - شب جمعه بیدفا بیدفا

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 25 تیر 1389
این داستان زیبا را در ادامه مطلب بخوانید

سه سالی میشد که رضا را ندیده بودم. حالا ویزا گرفته بود و آمده بود که ده روزی پیش هم باشیم. رفیق قدیمی، درست مثل شراب چند ساله میماند… یا نه، بهتر از آن شبیه سیر ترشی چند ساله… آمدنش، اولین چیزی را که تداعی میکرد، شیطنتهای دوره جوانیمان بود که کم هم پربار نبوده است. شب دوم به سوم نکشیده بود که تصمیم گرفتیم برویم و کمی عیاشی کنیم… کمی گناه کنیم تا خیلی پاک از دنیا نرویم… من اصولا اعتقاد دارم آدمی که خیلی پاک از دنیا برود، درست مثل کسی است که قبل از امتحان، سوالات را کش رفته و همه تستها را سر امتحان درست میزند… پس برای طبیعی جلوه دادن، بایستی کمی گناه هم کرد… لابد!


خلاصه اینکه جمعه شب، ساعت ۹ شب برای صرف کمی نجسی، زنده کردن خاطرات جوانی و خلاصه بریدن از قید وبند زندگی و هزار بهانه دیگر، من و رضا از خانه بیرون زدیم. از اول هم شرط کردیم که امشب فرض را بر این میگذاریم که دو جوان مجرد، لا قید، بی وجدان و خلاصه کثیف هستیم. یک شب که هزار شب نمیشود.


ساعت نه: سوار ماشین شده ایم. رضا یک تیپی زده است که نگو… فکر کنم اگر پا بدهد، سر راه یک دسته گل گلایل هم میخریم و یک خواستگاری هم میرویم. یک آهنگ تکنو گذاشته ایم با مضمون “دوپس…دوپس”… ناخودآگاه هر دوتایی ما داریم “هد” میزنیم. شب جمعه است و همه آدمها آمده اند پی الواطی شان… قرار میگذاریم که برای صرفه جویی در زمان، اولین کلابی که سر راهمان آمد، برویم و مستفیض بشویم.


ساعت نه و بیست و یک دقیقه: هنوز داریم “هد” میزنیم… من سمت چپ خیابان را بازرسی میکنم و رضا سمت راست را… رضا میگوید هر جا که لامپ نئون قرمز و آبی سر درش زده اند، همانجا محل فسق و فجور است… راست میگوید… نمیدانم چه حکمی دارد این لامپ نئون قرمز… هر جایی که قرار است خلافی در آن صورت بگیرد، از این لامپها دارد… درست مثل مسافرخانه های ناصر خسرو در این سریالهای آبگوشتی…


ساعت نه و بیست و شش دقیقه: آن دور دستها یک چراغ آبی چشمک زن میبینم با یک کلمه کلاب… عنان اختیار را از کف میدهم و فرمان ماشین را نود درجه میپیچانم و به سمت نور یورش میبرم… ماشینها همه دارند برایم بوق میزنند و انگشتهای دستشان را نشانمان میدهند…مهم نیست… مهم کلاب است… رضا هنوز دارد هد میزند…


ساعت نه و سی دقیقه: حدسمان درست است… کلاب است… از آن کلابهای با کلاسی که خودشان می آیند وسویچ ماشینت را میگیرند تا برایت پارکش کنند و تو هم خیلی سخاوتمندانه به راننده انعام میدهی…


ساعت نه و سی ویک دقیقه: دم در ورودی دو تا گراز دراز و گردن کلفت ایستاده اند، با عینک آفتابی و کت و شلوار سیاه … پدرسگ ها جو گیر شده اند و فکر میکنند نگهبان کاخ سفید هستند… خیلی محترمانه کارت شناسایی میخواهند برای اینکه ببیند بیست و یک سال داریم یا نه… من گواهینامه را میدهم… رضا کارت پایان خدمت سربازی از نیروی انتظامی را رو میکند… شانس می آوریم و عینک طرف از قیر سیاه تر است و چیزی نمیبیند… کنار میکشند که برویم تو…


ساعت نه و سی ودو دقیقه: یک باجه دم در است که یک دخترک مو قرمز در آن نشسته و بلیط ورودی میفروشد… ایرانی بازی در میآوریم و سر حساب کردن پول گلاویز میشویم… دخترک موقرمز میترسد و فکر میکند که دعوایمان شده است…میخواهد همان گرازهای دم در را صدا کند که بیایند و جدایمان کنند… به هر حال رضا به حکم جثه درشت ترش، موفق شد که پول را حساب کند… خوب چه بهتر… دخترک موقرمز با ترس و لرز بلیط ها را میدهد…


ساعت نه و چهل دقیقه: وارد کلاب شده ایم… نور نیست…دود هست…صدای آهنگ، ماتحت خر را پاره میکند… یک راهروی دراز را طی میکنیم…به یک دوراهی میرسیم… با سیستم سنگ کاغذ قیچی، می پیچیم به سمت سالن سمت چب… آه خدای من اینجا چه خبر است؟ یک جایی مثل “سن تئاتر” آن وسط هاست… یک میله کلفت فلزی براق ، وسطش کاشته اند… یک سری هم حوری بهشتی که وظیفه شان راهی کردن مردها به جهنم است، آن وسط از این میله بالا میروند و سر میخورند پائین…مثل میمون… اولین سوال مطرح شده این است که اینها چرا لباس ندارند؟


ساعت نه چهل و پنج دقیقه: یک میز پیدا کرده ایم جفت “سن”… هر دو نفرمان بدجوری معذبیم… حس مردانه مان درگیر شده است با حجب و حیا… سرمان را انداخته ایم پایین و زیر ناخن هایمان را تمیز میکنیم و از آنطرف هم زیر چشمی حوادث روی سن را پیگیری میکنیم… رضا میگوید که نکند ماجرا نوبتی باشد… یعنی نکند بعد از اینکه خانمها رقصشان تمام شد، نوبت ما بشود که برویم آن بالا و جیک و پوکمان را بریزیم بیرون… میگفت من لباس زیر مناسبی ندارم…تازه یحتمل جورابهایم هم سوراخ است…. من با شدت خنده از روی صندلی می افتم پایین…


ساعت نه و پنجاه دقیقه: حوصلمان سر رفته است… به رضا میگویم که زنها همه یک شکلند…ظاهرشان را میگویم… این یکنواختی می آورد… کاش کمی ماجرا هیجان انگیز تر میبود… چه میدانم…مثلا، طرف لباسهایش را که در می آورد، ببینیم که آن بالا به جای دو برجستگی، سه تا یا حتی پنج تا دارد… کیفش بیشتر میشود… اما اینها همه مثل هم هستند، با یک تعداد مشخصی از برآمدگی ها و فرو رفتگی ها… رضا کاملا موافق است… میگوید بیا و برویم آن سالن سمت راست را هم یک نگاهی بیاندازیم…


ساعت نه و پنجاه یک دقیقه: میرویم توی سالن سمت راست… پایمان که رسید آنجا، فهمیدیم چه غلطی کرده ایم… نامرد اینجا ” گی بار” است… راه برگشت نداریم… مردهای عجیب غریبی آنجا دارند جولان میدهند… کم مانده تا انگشتمان بکنند… به رضا میگویم که ببین تو جای برادر من هستی… اما الان نه راه پیش داریم نه پس… تنها چاره این است که خودمان را به “گی” بودم بزنیم! وگرنه امکان دارد همینجا هر دو نفرمان را شوهر بدهند…تازه اگر تجاوز نکنند… با اکراه دست همدیگر را میگیریم و میرویم پشت یک میز مینشینیم…


ساعت نه و پنجاه و سه دقیقه: این سالن هم یک “سن” دارد… به ناگه یک سیاه پوست بادمجانی قلچماق می پرد وسط سن… هیکل ردیفی دارد… آهنگ تند تر میشود… بادمجان با آن هیکلش شروع به قر دادن میدهد…. کارهایی میکند… صد و هشتاد باز میکند… قر کمر بابا کرمی میدهد…. حالا کره خر شروع کرده و دکمه ها پیراهنش را باز میکند… ای بابا… پیراهنش را در آورد… به ولای علی هیکل ردیفی دارد این بی پدر… جان می دهد برای فیلمهای بیناموسی… رضا مدهوش هیکل طرف است… خیلی رفته توی نخش…احساس حسادت میکنم… سعی میکنم که حواسش را پرت کنم… خودم هم باورم شده که گی هستیم… خدایا من را ببخش…


ساعت ده تمام: الان درست هفت دقیقه است که بادمجان دارد برایمان دلبری میکند… هنوز هم شلوارش را نکشیده پایین… خیلی خیالمان نیست که آن را هم در بیاورد… چون خودمان میدانیم آنجا چه خبر است… حالا هم کم کم دارد رقصش تمام میشود… خوب تمام شد…با همان تنبان سن را ترک میکند…پدرسگ، انگار ما مسخره اش هستیم… این کار را توی خانه خودمان هم میتوانستیم انجام بدهیم…


ساعت ده و دو دقیقه: گرسنه ایم… حوصلمان هم سر رفته… خیلی محتاط از پشت میز بلند میشویم… احساس دختر چهارده ساله زیبایی را داریم که آمده باشد یکی از قهوه خانه های میدان شوش… بدجوری آدم را نگاه میکنند… دست دردست و پاورچین از کلاب میزنیم بیرون… حالت تهوع داریم… نمیدانم بابت بادمجان است یا اینکه دست همدیگر را گرفته ایم… شاید هم خودمان خبر نداریم و آنها با ما کاری کرده اند… میگویند ماه اول از این تهوع ها طبیعی است… آدم به بادمجان هم نمیتواند اعتماد کند…


ساعت ده و بیست دقیقه: رفته ایم توی یک فست فود نشسته ایم و داریم همبرگر میخوریم… همه جا نور هست… دود نیست… بهتر از همه این است که رضا آن ور میز نشسته ، نه این ور میز… دوباره برمیگردیم به دوران برادری و نه زناشویی… کیفش بیشتر است… رضا یک گاز گنده به ساندویچش میزند و با دهن پر میگوید بنظرت الان “جاسم” شلوارش را در آورده است؟ منظورش همان بادمجان است… دوباره حالت تهوع برمیگرد… اما عجب چیزی بود این جاسم…




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط taimaz
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin